تبليغاتX
زیباتر از زندگـــــــــی

وقتــــی شما نقشـــه خوانی بلد نباشید ممکـــن است در یک منطقه کوچک

با خیابانهای محدود هم گم شوید و با اضطراب دنبال راه درست بگردید...

 اما کسانی که نقشه خوانی بلدند بیشتر وقت شان را صرف لذت بردن از

 خیابانها و کوچه ها می کنند...جالب آنکه آموختن نقشه خوانی کمتر از

یک ربع زمان انسانها را میگیرد اما کســی حاضر به ثبت نام در این

 دوره ساده نیست و افـــراد ترجیح میدهند که هـــر روز ساعتــــها در

 کوچــه پس کوچـــــه های زندگــــــی سرگردان شود اما پانــزده دقیقه

 سر کلاس استاد ننشینند!...

نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


صادقانه به این پرسش پاسخ بده:

چند درصد از شکست هایت در جنبه های مختلف

زندگی را ناشی از عملکرد خودت میدانی؟

.

.

.

اگر پاسخ کمتر از ۹۰ درصد باشد مطمئن باش که

یا صادقانه پاسخ نداده ای یا هنوز میزان تقصیرت در

شکست ها را باور نکرده ای!

۹۰ درصد اتفاقات بد در زندگی محصول اشتباهاتِ

خود ماست همانگونه که ۹۰ درصد پیروزی ها هم

به خاطر توانمندی های ما به دست می آید!

  این همان قانون  ۹۰- ۱۰ است

نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


اگر چشم هایمان به آلودگی آب های جاری عادت کند،

 

 تصـــویر حرکت ماهــــی ها و زیبایی سنگریزه های

 

کف رودخـانه ای زلال ما را به شک خواهد انداخت ،

 

مبادا که" توهـّمات" خویش را باور کرده ایم!

نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


شرایط لازم برای احراز شکست:

        ۱-عدم وجود پشتکار

        ۲نا امیدی پیش از شروع کار

        ۳-متمرکز نبودن بر اصل ماجرا

        ۴-عدم وجود خودباوری 

 افرادی که دارای شرایط فوق الذکر هستند هرچه

سریعتر خود را برای روزگاری غم انگیز مهیا کنند!

نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


تلاش نکن همه واقعیات زندگی را بدانی

رمزهایی در زندگی هر انسانی است که بهتر است پنهان بماند

یکی از خوشبختی های ما آن است که از هرچه اتفاق می افتد

آگاه نمی شویم!

یک واقعیت هست که بهتر است بدانی و دیگر هیچ نپرسی:

اگر تو همه واقعیات را میدانستی اکنون روح ات در اطراف اتاق من

سرگردان بود!

نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


چند سال پیش در یکی از روستاهای شهریار با مردی مواجه شدم

که در حال کندن گودالی عمیق بود.پرسیدم: چه میکنی؟ گفت:

کار من جستجوی گنج و عتیقه است. فهمیده ام در این باغ گنجی

 را پنهان کرده ند. به دنبال آن هستم.

 گفتم مطمئنی همینجاست؟

گفت:نه! و بعد به سوی دیگر باغ اشاره کرد. دیدم در پنج شش

نقطه دیگرگودالهایی عمیق کنده شده است. مرد لاغــر و فقــــیر

ادامه داد: اون جاهاییکه فکر میکردم باشه رو دارم می کنَم .

از ساده لوحی اش خنده ام گرفت.در حالیکه مشغول کندن بود

ناگهان ایستاد و گفت: وقتی پیداش کنم من به تو میخندم!

بعداً فهمیدم او تن به کار نمیدهد و همیشه در رویای گنج است!

از آن روزها نزدیک به ۱۵ سال می گذرد. چند ماه پیش که دوباره

 گذرم به آنجا افتاده بود بر حسب اتفاق دیدم اش. کمـی شکسته شده 

 و درگوشه ای از خیابان نشسته بود. از ظاهـــــــرش پیدا بود که

 وضعیت مالی چندان خوبی ندارد.

شاید اگر از همان روز به درستی تصمیم می گرفت امروز

 او یکــــــی از بهترین مقنــــیان منطقه شهــــریار بود و

چندین برابر آن "گنج رویایی" درآمد کسب کرده بود!!!

نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


اگــــر امروز حســـــرت گذشته را

میخــوری بدان که در حال تدارک

حســــرت دیگــــری برای فردایت

هستــــــی!

 

نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


آرتور اَش arthur ashe قهرمان پرآوازه تنیس در دهه ۸۰ میلادی

بر اثر تزریق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا شد.

طرفداران بی شمار او در سراسر دنیا از شنیدن این خبر بهت زده

شدند واو هزاران هزار نامه برای ابراز همدردی دریافت کرد.

 یکی از طرفدارانش در نامه اش نوشته بود:

چرا خدا تو را برای این بیماری انتخاب کرد؟ چراتو؟

و اَش در پاسخ اش نوشت:

دردنيا  ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند

 ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند

۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند

۵۰هزارنفر پابه مسابقات ‏مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند

۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند

۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال

وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم

هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


         در پاییز ۸۸ سروده شد

           کاش می شــــــــــــد....

کاش می شد بی هدف عاشق شـــــــویم

                               بر همـــه درد و بلا  فائق شــــــــــویم

کاش می شد صـــادقانه گفت و گفت

                                  درد دلهـــا یا کـــه هـــــر راز نهفت

کاش می شد صحبت شیـــــرین کنیم

                                    عشق مان را خاطـــری دیرین کنیم

کاش می شــــد تا به هر دیدارمـــان

                                     ما شـــویم آگـــه زِ رمز و رازمــان

کاش می شد سفـــره دل را گشــــود

                                       تا شـــــود افشا درونش هر چه بود

کاش می شد خنـــده ای از دل کنیـم

                                         در  دل هــم تا ابد منـــــزل کنیـــم

کاش می شد جملــــه های عاشقان

                                           دائما جـــاری شود بر این زبان

کاش می شد با صبوری های خویـش

                                           وارهانیــــم زنـــــدگی را از پریش

کاش می شد چون پرستـو پر کشان

                                           سر کشـــیـم بر جای جای این جهان

کاش می شد دست تو آرَم به دست

                                           تا به جانم آیـــد از هر بود و هست

کاش می شد جفت یکدیگـــر شویم

                                         از غــم دوری هـــم پرپر شـــویم

کاش می شد لحظـــه های ناب مان

                                         روشنی بخشـــد شود مهتاب مان

کاش می شد خیره در چشمان هم

                                            شادمـــانه ما بســـوزانیم غــــم

کاش می شد دم به دم با هر نفس

                                         گل برای هم شویم بی خار وخس

کاش می شد روزگـاری بس دراز

                                         بین مان این عاشقی باشـد چو راز

کاش می شد واژگانی ساده یافت

                                   تار و پودش کرد و آنگه عشق بافت               

نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


همه انسانهای بزرگسال کودکانی هستند که به ضرب و اجبار آموخته اند هویت شان را پنهان کنند! بدینگونه که :

هرگز صادقانه آنچه در دل دارند نگویند،

هر چیزی را آنگونه که آموخته اند ببینند نه آنطور که هست  ،

همیشه خود را آنگونه که هستند نشان ندهند،

برای حل مشکلات ساده ترین راه را انتخاب نکنند،

آدمهای مقصر را هرگز نبخشند،

در مقابل خواسته های همبازیان به سادگی تسلیم نشوند،

به جای توجه به کار خویش حواس شان به نگاه دیگران باشد،

اگر شیر خواستند گریه نکنند،

و اگر ناراحت شدند کسی را با صدایشان آگاه نکنند!

فقط اندکی از کودکان این قید ها را پاره کرده اند و

 به بازی خویش مشغول اند که دیگر کودکان دربند،

 احمـــــــــق خطاب شان میکنند!

نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


دیروز با مساعدت زحمت کشان برج میلاد به ویژه مهندس گلرخی مدیر عامل برج به اتفاق یکی از گزارشگران رادیو رفتیم به بلندترین نقطه دست ساز بشر در پهنه خاک پاک ایـــــــران.

به همه کسانی که در ساخت این سازه گرانقدر کوشیده اند خسته نباشید میگویم. توصیف من از آنچه دیدم چندان فایده ای ندارد. یک گزارش تصویری تقدیم تان میکنم:

                               *************************************

                             ***************************************

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب...
نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


سالهاست آموخته ام که :

  بیم غرق شـــــــدن در اقیــــانـــــــوس

          و شوق زنده ماندن در برکه ای کم عمق     را

           "جـــــــدی نگــیرم" !    

 

نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


خب حالا فرصت خوبی است. دستت را بده به من. میخواهیم کمی از زمین و مردمان اش دور شویم. دور همه چیز را خط بکش! اطرافیان ، کار ، درس و هرچیز دیگر. نترس فقط برای لحظه ای ! آماده باش. بیا بالا. بالا. بالاتر. بسیار خب. حالا بیا به زمین و مردمان اش بنگریم. از اینجا همه چیز و همه کس دیده میشوند. حتی میتوانی ببینی در ذهن مردم چه میگذرد! نگاه کن آن یکی را! چه احمقی  است، برای به دست آوردن چند تومان بیشتر چگونه خودش را به آب و آتش میزند! یا این یکی را ببین، حالا که عزیزش را از دست داده چگونه دارد به خودش آسیب میزند، شاید باور نکند که یک ماه دیگر صدای قهقهه خنده هایش تا اینجا میرسد! بله تو حق داری به این آدمیزاده ساده لوح بخندی! من هم روزهای اول فقط می خندیدم. اما الان برای این موجود متاسفم. نگاه کن این یکی را! ببین با چه کبری دارد راه میرود انگار که نبودش ارض و سما را از حرکت باز میدارد اما تو که غریبه نیستی و میتوانی خوب درک کنی، به نظرت اگر او نباشد اتفاقی برای دنیا می افتد؟ آفرین هرگز!آن کودک را نگاه کن که چگونه از ته دل میحندد و حوشحال است چونکه توانسته عروسک دلخواهش را به دست آورد اکنون او خود را مالک بی بدیل کره زمین حس میکند اما آیا به نظر تو اینگونه است؟ مالک این جهان بی انتها این کودک است؟ یا این خانم را ببین، زانوی غم بغل گرفته و فکر میکند بچه دار نشدن اش مساوی با بدبختی است ! اما اگر نگاه کنی میبینی میلیاردها نفر در همین کره زمین اند، بچه هم دارند اما باز بدبخت اند!! نگاه کن نگاه کن! آن مرد فقیر را نگاه کن که با چه حسرتی دارد به آن ماشین گرانقیمت می نگرد اما اگر میدانست صاحب همان ماشین درست مثل خود این مرد فقیر شب و روز در حال حسرت خوردن است شاید پشیمان می شد! خب. کافی است یا بازهم میخواهی اینجا بنشینی و به رفتارهای این موجود دوپا بخندی؟ راستی وقتی برگشتی سعی کن روی زمین زندگی کنی اما از همینجا زندگی ات را بنگری. خوشبختی ات مبارک. برگرد برویم که هزاران کار نکرده داریم!!!  

    

نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


مست غرور بودم و در دنیای خویش پادشاهی میکردم. خودم را در این بازی، سرفرازی بزرگ میدیدم که با هوشمندی توانسته ام او را مغلوب کنم! وای که چه لذتی داشت این پیروزی غرورآفرین بر کسی که تلاش داشت ضربه ای مهلک بر من وارد کند!

- اما تو هم در ایجاد این تنش بی تقصیر نبودی!

-اگه اون روز بهش بی احترامی نمی کردی...

-زمانی که اون میخواست آشتی کنه تو..

این حرف ها چون پتکی بر سرم میخورد. کلافه شده بودم. میخواستم آینه ها را با مشتی خرد کنم. میخواستم "بس است" را در گلویم بیندازم و آن را در کوههای روبرو منعکس کنم. کوره صبرم داغ داغ بود و دیگر چشمان عقلم جایی را نمی دید. در یک لحظه سوزش ضربه ای محکم بر رفتارم مرا به حال عادی درآورد. برگشتم. وجدانم بود. با آن هیبت جدی پشت سرم ایستاده بود و نگاهم میکرد. یاد حرف های همیشگی اش و قولهایی که داده بودم افتادم. دست بر آینه کشیدم. غبارش دستم را سیاه کرد.

-الو..سلام...اجازه بده حرفمو بزنم... اگه فرصت داری میخوام امروز ببینم ات.

 

نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


جاده زندگی نورهای باریکی دارد که پشت درختی پنــــهان شده اند و گهگاه یکی از آنها با شیطنت دست خورشید را رها می کند و میدود در همان جاده باریک و تاریکی که مسیر همیشگی ماست. اگـــر بخواهید میتوانید این مسیر را با نورهای مصنوعی چراغ ماشین تان تا آخـــر طی کنید. پایتان را روی پدال گاز محکم تر فشار دهید به این امید که زودتر به مقصد برسید غافل از اینکه این راه پایانی ندارد.فقط روزی که بنـــزین ماشین تمام شود باید از ماشین پیاده شویم و خودمان را به دست تقدیر بسپاریم! تنها کسانی میتوانند از زیبایی خورشید درخشان بهره مند شوند که گاهی کنار جاده بایستند، از لابه لای درختـــان انبوه بگذرند و با دنبال کردن همان رگه های باریک نور خورشید را در آغوش بگیرند. شاید اینگونه بنزین ماشین شان هم دیرتر از دیگران تمام شود!

نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


روز پنجشنبه پنجم شهریورماه به مناسبت درگذشت فیلمساز جوان و صاحب سبک ایرانی "مهـــــدی اباسلط" مراسمی در خانه هنرمندان ایران برگزار شد. 

 در این مراسم برنامه های متعددی برای گرامیداشت این عزیز از دست رفته برگزار شد از جمله سخنرانی ها و پخش گوشه هایی از آثار این نویسنده و        فیلمساز که در ۲۸ سالگی بر اثر ایست قلبی دوستان اش راتنها گذاشت.مهدی دانش آموخته رشته سینما بود و فیلم پرمعنای "خنگ آباد" مهمترین اثر سینمایی او بود که در آن بازیگرانی چون پانته آ بهرام، الیزابت امینی،نگار فروزنده، باران کوثری و چند بازیگر مطرح سینمای ایران حضور داشته اند.

در این مراسم من به عنوان اولین سخنران از چگونگی آشنایی با مهدی و حضورش در رادیو صدای آشنا به عنوان کارشناس سینمایی گفتم. سپس نوبت به الیزابت امینی و پانته آ بهرام رسید که با بغض بسیار از مهدی و خاطرات شان با او گفتند. دکتر شیری از اساتید روانشناسی و دوست مهدی اباسلط هم زوایای دیگری از شخصیت پیچیده اما مهربان مهدی را بازگو کرد.در پایان هم بخش هایی از کارهای تصویری "مهدی اباسلط" از جمله "خنگ آباد" برای حضار پخش شد و پس از آن حضار، میهمان مراسم افطاری خانواده مهدی بودند. در لحظات پایانی مراسم این دوبیت را با الهام از حس و حال مراسم برای مهدی سرودم و در آخرین لحظات مراسم مجددا به روی سن رفتم و آن را برای خانواده و دوستان اش خواندم:

ای اوج مهربانی ، با قلب بی کران ات

                    اینجا کنار هم ما بنشسته ایم به خوان ات

چشمی به در نداریم تا که در آیی از در

                 زیرا به باور ما شوخی است این خزان ات

 

"مهدی اباسلط "دوست شوخ و مهربان اما مصمم ما رخ در نقاب خاک کشید چرا که مهدی را تاب هرکژی و ناراستی نبود که امروزه در زندگی ما جاری شده است. روحش شاد و یادش جاودان .                                

نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


-ببین من مطمئنم که تو داری اشتباه می کنی!

 

-نه نه! تو اصلا نگاهت اشتباهه!

 

-نگاه من؟ هه هه...عزیز من معلوم نیست چرا  تو دنیا رو کج و وارونه می بینی!

 

-این تویی که تمام دنیا به نظرت عوضی یه...حتا من!

 

-تو میخوای نظرت رو به بقیه تحمیل کنی!

 

-اتفاقا برعکس ...تو میخوای همه مردم رو وادار کنی که مثل تو فکر

کنن!

 

...........این داستان ادامه دارد

 

                                               نتیجه گیری:

 

                هرگز حق با هیچ کسی نیست!

 

 

تشریح(!): همه انسانهای دنیا به قدر آموخته ها،تجربیات و دانسته هایشان دنیای پیرامون

را می سنجند پس هرگز حق با هیچ کسی نیست! به عبارت بهتر : همه انسانهای دنیا

صاحب حق اند!!!

نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


 

اگر همه بیابانها هم به دشت هایی پراز گل تبدیل

 شوند من هنوز نگران گلدان کوچکی هستم که گوشه

 حیاط خانه بی آب مانده است.

 

نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


این رباعی در روز پنج شنبه ۲۹/۵/۸۸ سروده شد

 

عشــــــق آمده بار دیگری در جانــم

 

 

این بار هـزارم است و من حیـــرانم

 

 

شاید به رخ عشـــــق فریبــــــم دادند

 

 

حیف است دراین دام شِکر می مانم!

 

 

 

 

 

 

 

*********************************************

نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  | 


           تازه ترین مصوبات فرهنگستان ذهن من

 

 

                عبارت پیشین                    عبارت جدید
        من نمی توانم

          این کار شدنی است

        من بد شانسم      خوشبختی هر فرد دست خود اوست
  آنها دشمن من هستند     آنها در مورد من اشتباه میکنند
     من نگرانم     این مشکل هم حل خواهد شد
      لعنت به این زندگی    زندگی چه فراز و فرودهایی دارد!
     کاش خوشبخت بودم  این موقعیت من برای بسیاری خوشبختی است
   بختم همیشه سیاه است  من هم گاهی دچار مشکل میشوم

 

                                         

*****************************************

نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388  توسط شهرام بهرامی نژاد  |